
می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است ...
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
... باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی ...
در دلـت بخنــدی
به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت
صف کشیده اند ...
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند ..
برای تو هیچ پیامی ندارم
دلتنگیم نه در کلامی میگنجد،
نه در پیامی!
اینجا زنی در انتظارت نیست...
هیاهوی نبودنت از من مرد ساخت ...
|
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
|